![]() |
![]() |
|
| عشق را بی تو معنایی نیست ..... هستی ام را هست نیست |
|
سلام خدا خدا بدجوری دوباره دلم گرفته، آخه دوباره جمعه شده ،یه جمعه ی غمگین ، یادش بخیر ،آره یادش بخیر خدا که یه روزی یه کسی و بهم نشون دادی تا دستمو بگیره ومنوازاین منیت پوچ و بی ارزش رها کنه وبا خودش به اوج ببره و بازم یادش بخیر خدا که بهش گفتی دیگه بسه هرچقدر این موجود بی ارزش رو با خودت کشوندی بالا، پس بهش گفتی ولش کن تا سقوط کنه شاید بفهمه که کیه و چیه وشاید بفهمه که روح اون از کالبد من در اون دمیده شده ... آره اون دستم رو ول کرد و من با چه سرعتی به زمین افتادم اما بازم گفتم شکرت خدا ،می دونی چرا؟ چون باعث شد خودمو که سالها پیش غرق گناه و بی هویتی کرده بودم پیدا کنم .راستی خدا فقط یه سوال کوچیک از تو دارم : اونم اینه چرا اون کسی رو که چند وقت پیش بهم نشون دادی تا کمی با غمهاش آشنا شم تا غم خودم یادم بره رو دوباره خبری ازش بهم نمی دی ؟آره خدا بدجوری دلم گرفته ،نه به خاطر خودم بلکه به خاطر صاحب اصلی این وبلاگ که مدتی ازش هیچ خبری ندارم و نیست .راستی خدا واقعأ الان اون کجاست؟... و تو ای کسی که این امانتی رو به دستم دادی وتنهام گذاشتی نمی خوای به کمکم بیای دوست خوبه من ؟ خیلی دلم گرفته خدا ... بر خاک بخواب نازنین تختی نیست آواره شدن حکـایت ســـختی نیست از پــاکیه اشکــهــای خود فهمــیدم لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 2:10 توسط بهار+محمد |
|
|
شب، سكوت است و باز تاب غمت
آسمان آسمانه بيابان است هفت پشت فرشتگان لرزيد از صداي شكستن بالت مرگ در كوچه مي وزد امشب...
و امشب در شب آرزوها ، آرزو مي كنم كه هيچ كسي داغ غم از دست دادن عزيزانش رو نبينه چون ممكنه مثل ما چنان بشكنه كه حتي صداي شكستن دلش رو تا فرسنگها بشه شنيد . پرستوهاي سفر كرده را به خاطر بسپار چون روزي زمان بازگشتشان فرا مي رسد ولي تو با دستان تهي فقط شرمسار از نگاهشان سر به زير افكنده اي ... خدايا پرستوها را تنهايشان مگذار هرگز ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 1:35 توسط بهار+محمد |
|
|
چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایی ست ببین مرگ من را در خویش که مرگ من تماشایی ست مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:32 توسط بهار+محمد |
|
|
دلم گرقته است . دوباره دلم هواي تو را كرده است . خودكارم را از ابر پر ميكنم و برايت از باران مي نويسم . وقتي كه قطرات باران لحظه هايم را مترنم ميكنند به ياد تو مي افتم به ياد روزي كه تو را در ميان شقايق ها ديدم . به ياد روزي كه شمع را سرودي و خاكستر شدي. مي خواهم به سوي تو بيا يم تو را در كجا مي توان يافت ؟ در آواز جغدي كه شوم مي خوانندش يا در آواز سينه سرخ ؟ در سلام دختري كه تازه سخن گفتن آموخته يا در سلام دختري كه پي آرزوهايش مي گردد ؟ در عطر سيب سرخ يا در بوي موزهاي جنوب ؟ كاش مي توانستم از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم. كاش مي توانستيم در بيشه اي گمنام زير سايه شمشاد ها باشيم. دوباره شب، دوباره تنهايي، دوباره تپش اين دل بي قرار، دوباره سايه حرفهاي تو كه روي ديوار روبه رومي افتد راستي ، امشب بارون اومد منو خيالت تر شديم دوباره شب ، دوباره تنهايي ، دوباره ياد تو كه اين دل بيقرار را بيدار نگه داشته است. كاش همه آسمانها كنار بروند، همه ديوارها پنجره شوند وتو در چشمان من بنشين و بگويي كه هنوز در عطر سيبي و در سلام دختر بچه ي معصوم ودر *** آواز سيب سرخ*** بدان كه هيچ گاه بركه ي فكرم از ماهيهاي ياد تو جدا نخواهد شد وبدان كه هيچ گاه گردو غبار زمان بر روي ياد و نام و خاطرت نخواهد نشست وهر شب سراغ تو را از كساني كه به دنبال ماه مي دوند ميگيرند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:34 توسط بهار+محمد |
|
|
بي همگان به سر شود ، بي تو به سر نمي شود
داغ تو دارد اين دلم ، جاي دگر نمي شود بي تو براي شاعري واژه خبر نمي شود بغض دوباره ديدنت هست و بدر نمي شود فكر رسيدن به تو ، فكر رسيدن به من دلم اگر به دست تو به نيزه اي نشان شود بي همگان به سر شود ، بي تو به سر نمي شود صبور خوب خانگي ، شريك ضجه هاي من به فكر سر سپردنم به اعتماد شانه ات بي همگان به سر شود ، بي تو به سر نمي شود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 22:3 توسط بهار+محمد |
|
|
نمي دانم..... چه بود نمي دانم..... فرشته بود نمي دانم.....عشق بود نمي دانم..... چه بود مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم . اين حق من نبود...... اين آشفتگي آخه مال من نبود. آرزويم چیز دگر بود........ اما افسوس طالعم.نحس بود و او شد يك خاطره...... گناه من چه بود که این گونه غمهایم را باید در چشمان حبس می کردم وفریادم فقط سکوت غمم بود! وسکوت........ زیباترین آواز در سمفونی تنهایی در اوج فرو رفتن در خویش در اعماق قله ی رهایی به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا که برهاند تورا از قفس بغض که بپرسد: به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟ کاش گوشی .سکوتم را میشنید!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 0:2 توسط بهار+محمد |
|
|
من که پيرم ازدرون در نوبهار زندگي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 1:37 توسط بهار+محمد |
|
|
آمد اما بي صدا خنديد و رفت ...
لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت ... آمد از خاك زمين اما چه زود ... دامن از خاك زمين برچيد و رفت ... ديده از چشمان من پنهان نمود ... از نگاهم رازها فهميد و رفت ... گفتم اينجا روزني از عشق نيست ... پيكرش از حرف من لرزيد و رفت ... گفتم از چشمت بيفشان قطره اي ... ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت ... گفتمش من را مبر از خاطرت ... خاطراتش را به من بخشيد و رفت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 23:44 توسط بهار+محمد |
|
|
گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد شقایق هست اما تو نیستی چه باید کرد؟ گفتي از پلك هاي خواب آلود دريا بوي شب و سكوت و ستاره مي آيد بوي شكوفه ي ساده دلواپسي هاي .... ابرك زخمي دير پاي من مظلومكم ... چه ساده از بوي نارنج و ترنج و بابونه چه ساده از هواي مرطوب اين سرزمين گذشتي..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:25 توسط بهار+محمد |
|
|
همچنان در اعماق خواب ابدیت ... آرام بمان که امروز دوبازه روز تو ست نمی دانی چه سخت است غم بی تو بودن غم بی تو بودن هنوز همانند لحظه پروازت همچنان می گدازاندم می بینی ...؟ این شاخه گل خشکی که امروز دوباره برایت آوردم.همان شاخه گلی است که در آخرین روز که بودنت را جشن می گرفتم به دستت دادم. و بعد از رفتنت آنرا در چمدان زیر تخت اتاقت در کنار عکس خود یافتم !! مگر هر بار هنگام گرفتن گل مرا غرق بوسه نمی کردی !!؟ مگر هر بار .... خیسی اشکهایت مرا به میهمانی باران نمی برد !!؟ بر خیز که آغوشت را دلتنگم برخیز |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:57 توسط بهار+محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یه روزی عاشقه یه فرشته بودم اما نمیدونم چرا همیشه خوبا زود میرن!!! ما بدا میمونیم و این دنیای پر رنگ ریا (این باغ غیر داغ عزیزان گلی نداشت ... خوشبخت آن پرنده کزین جا پرید و رفت )
اینم بگم که فرشته من تا آخرین نفس با من بود اما اسمشو میذارم تقدیر ( واسه تسکین خودم ) که منو اونو از هم جدا کرد . |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
kahkeshane morde meshki amin keivane aziz rozeshekaste mortezaye aziz eshghe atashin harfe del tanha ali.. |
|
RSS
|